شعری زیبا از سهراب سپهری در وصف زندگی

غزل

شعری زیبا از سهراب سپهری در وصف زندگی
سهراب سپهری
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
ادامه مطلب

حکایتی از گلستان

ادبیات هنری غزل

منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت

تو بر اوج فلک چه دانى چیست/که ندانى که در سرایت کیست


 
برچسب ها ادب

غزل 1

غزل

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم          به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم


ادامه مطلب